۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

دوسه روز شلوغ آخر سال میلادی

یک: از دیروز تاحالا سه چهار بهش زنگ زدم...هربار میگه چیز جدیدی یادت اومده که برات بیارم....میگم نه، زنگ زدم ببینم کی میایی...می دونم که جمعه دارن میان ولی از الان دوباره دارم خودم رو براش لوس می کنم...جمعه میرم فرودگاه بمبئی دنبالشون...بالاخره بعد از حدود دوسال، مادر و پدرم رو می بینم...

دو: سران فتنه مشخص شدند!!! دو دختر ایرانی بلوک کناری....البته بارها دیده بودمشون ولی هیچ وقت هیچ کلمه ای بینمون رد و بدل نشده بود....یکی شون موهای فرشده های لایت داره و آرایش عجیب غریب و گاهی هم طوری لباس می پوشه که انگار مثلن کنار ساحل داره قدم می زنه...در هر صورت، نامه اخراج اینجانب هم به عنوان خارجی به دستم رسید!!! نامه اخراج که نبود، مدیریت مجتمع خیلی محترمانه به صاحبخونه نوشته بود که تصمیم گرفته شده که دیگه هیچ خارجی و دانشجویی اینجا نباشه و اگه مستاجر خارجی این واحد، اینجا رو تخلیه نکنه کار به پلیس و جریمه و از این حرفها می کشه...نامه رو به این خاطر به خودم دادند که صاحبخونه ام، توی آمریکا استاد دانشگاهه و اینجا زندگی نمی کنه....توی نامه هم دلیل اصلی برای این کار، برخوردها و رفتار خارجی های بلوک کناری ذکر شده بود(ببین دو نفر آدم چقدر همیشه مهمون داشتند و تولید سروصدا کردند که صدای هندی های پرسر و صدا هم دراومده بوده) در هر صورت به اونها مهلت کوتاهی داده شده بوده تا خونه رو تخلیه کنند...توی این نامه برخلاف چیزی که جانشین صاحبخونه گفته بود، نوشته بودند که از تاریخ روئت این نامه دو ماه وقت دارم که اینجا رو خالی کنم...و البته خب معلوم بود که جانشین صاحبخونه داره یک جایی یک کار خطایی انجام میده...یعنی یا اصلن به صاحبخونه نگفته بوده که این خونه رو به یک آدم خارجی اجاره داده و یا این که وقتی قرارداد رو تمدید کرده به صاحبخونه چیزی نگفته و داره پولش رو بالا می کشه! که البته مورد دوم اصلن بهش نمیاد...چون آدم خوبی به نظر میاد...در هر صورت به قول دوست، دیگه این بخش قضیه به ما ربطی نداره...جانشین صاحبخونه دو روزه!!! هم اومد و پول رهنم رو پس داد بدون اینکه حتی ازش برای پول برق و خسارتهای احتمالی چیزی کم کرده باشه(هرچند خب من هم همیشه مستاجر خوبی بودم و سرموقع پول می دادم و مشکلی هم ایجاد نکرده بودم و تازه دوهفته هم زودتر از موعد دارم خونه رو خالی می کنم ولی پس گرفتن پول رهن از هندی ها در خیلی موارد کار راحتی نیست)....و حالا باز می مونه بحث شیرین!!!! اثاث کشی اون هم درست یکی دو روز بعد از اومدن پدر و مادرم...البته خوشبختانه خونه جدید فاصله خیلی کمی با این خونه داره ولی خب اثاث کشی توی هند هم خیلی متفاوت تر از ایرانه هرچند یک خوبی که داره اینه که مجبور نیستی حتی کوچکترین وسیله ای رو خودت جابجا کنی...حالا شاید بعدن در موردش نوشتم....


۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

بفرما چای دوم؟!!!!!!!!!!

بیشتر مردم هند، درک درستی از حریم خصوصی ندارند....این رو جدی میگم...مثلن دوستت برای اولین بار وارد خونه ات میشه و اول از همه شروع می کنه به همه جای خونه سرک کشیدن و بلافاصله در بخچال رو باز می کنه، میره توی اتاق خواب و حتی در کمد لباسهات رو هم باز می کنه! یا با یک بار دیدن آدم توی آسانسور مجتمع یا راهروهای کلاس یا هرجایی از این قبیل، سوالهایی می پرسند که توی ایران امکان نداره سوالاتی از این دست از آدم بپرسن...یعنی از این مدلهایی که هنوز چایی نخورده پسرخاله میشن...بعد خب معلومه که چقدر رفتارهاشون آزاردهنده میشه...شاید به همین دلیل هم هست که هیچ دوست هندی ای ندارم که بخوام باهاش رفت و آمد داشته باشم...و این برخوردهاشون مسلمن به محیط های کاری و اداری هم کشیده میشه...
همین دوسه روز قبل رفته بودم یکی از این دفاتر شرکتهای موبایل تا مشکلی رو چک کنم باهاشون. یکی از کارکنان خانمی که پشت میز نشسته، به یکی از تلفن ها اشاره می کنه و میگه باید خودم شماره بگیرم و مستقیم از مرکز بپرسم. طرف پشت خط تا گوشی رو برمی داره به هندی چیزهایی میگه که شاید معنی اش به فارسن این میشه که چه کمکی از دستم برمیاد؟ ازش خواهش می کنم که انگلیسی حرف بزنه....این سوالهایی است که مرد ازم می پرسه بدون کوچکترین تحریفی:
شماره تماس؛ اسم و فامیل؛ ملیت(تا اینجا خب کاملن شوالها طبیعیه و باید پرسیده می شد)؛ شما توی چه کشورتون به چه زبانی صحبت می کنید؛ اینجا چه شغلی داری؟( چون داشتن شغل برای دانشجوها غیرقانونی است توی هند)؛ تاحالا پرینس آف پرشیا رو بازی کردی؛ دانشجوی چه رشته ای هستی؛ توی کشور خودتون امکانات بهتری توی دانشگاه ها وجود نداره؟
عصبانی میشم ولی تقریبن مودبانه به آقای پشت خط میگم که بهتره کار خودش رو انجام بده به جای اینکه در مورد تحصیلاتم و امکانات کشورم اظهار نظر کنه. تلفن رو قطع می کنه! دوباره شماره رو می گیرم. باز هم به محض شنیدن صدام، تلفن قطع میشه. عصبانی به دختری که پشت میز نشسته، میگم که دلیل این سوالات بی ربط رو نمی فهمم و اصلن به اون آقا چه ربطی داره که کشورم چه امکاناتی داره و چرا همونجا نموندم. بدون اینکه زنگ بزنه به مرکز و اعتراض کنه به برخوردی که صورت گرفته، میگه شماره موبایلت رو بگو. شماره ام رو میگم و با کامپیوتر خودش چک می کنه و درکسری از ثانبه میگه که مشکل چیه. یعنی واقعن دلم میخواد یک چیزی بهش بگم ولی دختر اینقدر خونسرد و آروم نشسته و مسلمن اینقدر برخورد اون آقای پشت خط براش عادی بوده که هیچی نمیگم و فقط تشکر می کنم و میام بیرون...

پی نوشت: تاحالا سه چهار نفر از دوستانم گفتند که اینجا نمی تونن نظر بگذارند...خودم هم واقعن نمی دونم مشکل چیه و چطور میشه حلش کرد...به همین دلیل واقعن شرمنده ام از دوستانی که برای گذاشتن کامنت وقت گذاشتند بدون اینکه بتونن کامنت رو بفرستند

پی نوشت2: الان دیگه مشکل حل شد و فکر می کنم اگه کسی بخواد کامنت بگذاره، می تونه
 

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

وقتی که به خاطر ایرانی بودن، تحقیرت می کنند!!!

زمستون بود که از ایران اومدم. اواسط اسفندماه دوسال قبل. یادم میاد وقتی با دوستای خوبم از در خونه اومدیم بیرون که بریم فرودگاه، با حسرت یک نگاهی به خونه ام کردم که می دونستم هیچ وقت دیگه به اونجا برنمی گردم. وسایل خونه رو جمع نکرده بودم و همه رو گذاشته بودم تا بعد از رفتنم، مامان بیاد و ببره. از در آپارتمان که اومدیم بیرون، باز نگام به تپه کوچیک پشت پنجره افتاد. یک تپه خیلی کوچیک که فقط توش دوتا درخت داشت. به حمید گفتم نموندم تا بهار بشه تا این تپه رو بکاریم که سبز بشه. از سرمای اسفند تهران چندساعته رسیدم به وسط چله تابستون هند. روز دوم شروع کردم به گشتن برای خونه. اینجا سومین خونه ای بود که همون روز دیدم. وقتی وارد سالن شدم، اینقدر از دیدن تراس بزرگ مشرف به یک جنگل ذوق زده شده که بلافاصله اومدم کنار پنجره تا برم توی تراس بدون اینکه توله سگ پشمالویی رو که کنار تراس کز کرده بود ببینم و تازه با صدای زوزه ضعیفش متوجه شدم که پاش رو لگد کردم!!! همین خونه رو اجاره کردم. عید که سلیمان زنگ زده بود، گفت وقتی داشتی می اومدی، می خواستی اون تپه رو بکاری تا سبز بشه ولی حالا یک جنگل داری برای خودت...روزهای خیلی خوبی توی این خونه داشتم...قرارداد رو برای سال بعد هم تمدید کردیم، هرچند گاهی این مجتمع مشکل آب داشت و هفته ای یک روز هم که برق نداریم...ولی تقریبن آروم بود و خوب(جز همسایه نکبت طبقه بالا که آشغالهاش رو می ریخت توی تراس ما!!!! و بی نهایت هم پرسرو صدا بودند)... دوسه ماه قبل هم به جانشین صاحبخونه گفتم که همین جا می مونم. حالا چند روز قبل که اومده بود برای گرفتن اجاره، گفت تو برنامه ات چیه؟ گفتم که قرار بوده که همین جا بمونم. خلاصه این رو گفت که دیگه توی این مجتمع به خارجی ها(البته شما بخونید به ایرانی ها) خونه نمیدن و اینکه مدیریت مجتمع گفته که تا یک ژانویه باید همه خارجی ها از اینجا برن!!!! البته توی مجتمع ما، خونه دادن به دانشجوها و خارجی ها ممنوع بود و این رو توی همه پارکینگ ها نصب کرده بودند ولی هیچ وقت رعایت نمی شد. کلی حرصم گرفته بود از این که در این مدت این همه آدم بی آزاری بودم(حز یکبار که با چندنفر از دوستانم که از ایران اومده بودند، چندنفری سوار آسانسور شدیم و من برای شوخی همه کلیدهای آسانسور رو زدم و آسانسور هنگ کرد مثل خیلی وقت های دیگه و نگهبان بی تربیت گیر داد به هندی که چرا این کار رو کردی؟ من هم گفتم که ما که کاری نکردیم، این همیشه خودش خرابه) و در این یکی دوماه اخیر این همه سروصدای همسایه جدید واحد کناری( که مفصل در موردش می نویسم) رو تحمل کرده بودم و حالا باید به خاطر ایرانی بودنم! از این خونه برم.  
اون شب گریه هم کردم. عصبانی بودم و داد هم زدم. دقیقن این حس رو داشتم که اینجا هم قراره امنیت نداشته باشم، که توی این هند هم قراره به خاطر ایرانی بودنم!!!! تحقیر بشم همون طوری که یک دوره ای توی ایران، مردم افغانی های بیچاره رو تحقیر می کردند و هر قتل و تجاوز و دزدی که رخ می داد، می گفتن کار اقغانی هاست. می دونم که بعضی از بچه های به اصطلاح دانشجوی ایرانی کاری کردند توی این شهر که دیگه تقریبن نگاه منفی به ایرانی ها داره همه گیر میشه و دیگه توی خیلی از مجتمع های خوب این شهر به ایرانی ها خونه نمیدن(فکرش رو بکن، پسرهای عرب می تونن به راحتی هرجا که دلشون خواست خونه بگیرن ولی ما نمی تونیم) ولی قرار نیست مشکل عده معدودی به پای همه نوشته بشه...روز بعدش بد بودم و جانشین صاحبخونه هم یک خونه ای رو بهم نشون داد که از تصور زندگی کردن اونجا حالم بدتر شد... و اون هم همش می گفت که چیکار میشه کرد و اگه باز توی مجتمع بزرگ خونه اجاره کنم ممکنه به خاطر ایرانی بودنم، دچار مشکل بشم...روز بعدش ولی به یک  بنگاه ایرانی رسیدم و یک آقایی که به جای سلام می گفت درود...مرد میانسال متین مودبی بود...چندین مورد خونه سراغ داشت ولی خیلی از اونها همین مشکل رو داشتند که نمی خواستند مستاجر ایرانی باشه...و باز سومین خونه ای رو که دیدم، پسندیدم....یک آپارتمان چهارطبقه با نمای قدیمی که هر طبقه هم چهار یا شاید هم پنج واحد داره...تراس های خونه از اینجا خیلی بزرگتره هرچند مشرف به هیچ جنگلی نیست...حالا قرار شده که با صاحبخونه دیدار داشته باشم!!! با وجودی که از قبل بهش اطمینان دادند که من از این «دخترهای ایرانی اینجوری اینجوری»! نیستم، ولی باز باید امیدوار باشم که مشکلی پیش نیاد و بتونم در چند روز آینده( و حداقل دوهفته قبل از اتمام موعد قرارداد) این خونه رو برای همیشه ترک کنم بدون اینکه یکبار دیگه با دوست فرصت تجدید خاطره در این خونه رو داشته باشیم...
پی نوشت1: اینجا قراردادهای خونه، یازده ماهه! است و نه مثل ایران یکساله.
پی نوشت2: توی این شهر، وقتی که خونه اجاره می کنی مستاجر باید حداقل یک و نیم برابر اجاره رو به بنگاه بپردازه! و جالب اینجاست که این مبلغ رو فقط باید مستاجر بده و از صاحبخونه پولی گرفته نمیشه!!!

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

باز هم رنج زن بودن

اصطلاح فضای «عمومی»، اصطلاح خیلی سنگین و پرباری است به خصوص برای زنان. تفکیک و جداسازی فضای عمومی و خصوصی، تقسیم بندی سخت و پرمساله ای است و زندگی شخصی زنان (جنسیتش، کارش و اخلاقش) تا حد زیادی موضوع بحث ها و منازعه های عمومی است. ولیکن پذیرش این مساله هم مهم است که جامعه با اخلاق زنان خیلی متفاوت تر از اخلاق مردان برخورد می کند.جای تعجب نیست که یکی از فاکتورهای کلیدی که پلیس را تحریک به گام برداشتن در راه حمایت از اخلاق اجتماعی کرده، لزوم حمایت از زنان بود. علاوه بر این، چندان بعید هم نیست که فرض کنیم که نتایج دستگیر شدن با عنوان « بی شرمی عمومی» برای زنان بسیار سنگین تر از مردان خواهد بود. نتایج غیرمستقیم مجازاتهایی که به زنان تحمیل می شود شاید همواره قابل مشاهده نباشند اما هر ناظر غیررسمی هم این را درک می کند که این زن است که مجبور به تحمل فشار خانواده و نظر منفی جامعه برای رفتار و کردارش می شود

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

....

دلم سوخت برای اون بنده خدایی که با سرچ این جمله در گوگل به این وبلاگ رسیده: دلم یک حرف قشنگ می خواست!!!!

فکر کنم حسابی ناامید شده باشه...هم از گوگل...هم از این وبلاگ...

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

این تصویر واقعی کشورم نیست

توی ویپاسانا که بودم، علاوه بر من و سوفیا(دوست یونانی که در جستجوی حقیقت! هفت ساله که داره به هند سفر می کنه)، یک دختر هلندی، یک خانم اسپانیایی و یک دختر ایرانی دیگه هم به عنوان خارجی های شرکت کننده در این دوره بودند و خب 45 نفر زن دیگه همه هندی بودند.
دختر ایرانی، موهای کوتاه زرد زنگ داشت...زرد رنگ که میگم یعنی واقعن زرد...از اینهایی که انگار موهات رو دکلره کرده باشی...خودش هم که تقریبن سبزه بود! روز سوم بود که یک قیچی خواست از مسئولان مرکز و فرداش بود که حضور اون دختر، همه توجه ها رو به خودش جلب کرد...موهاش رو با قیچی از ته زده بود....بعد خب چون با قیچی این کار رو کرده بود، نامرتب شده بود موهاش و هرکی می دید ناخوداگاه خنده اش می گرفت....هرچند خیلی بهتر از اون موهای زرد رنگ بود...این رو من و سوفیا یواشکی بهش گفتیم و اون دختر هم گفت که از موهای رنگ شده  بخصوص رنگهای بلوند متنفره!!!!! من و سوفیا یواشکی توی اتاق با هم حرف می زدیم(چون همون جوری که توی پست های قبلی نوشته بودم، حرف زدن به مدت ده روز قدغن بود) و سوفیا می گفت خواستم بهش بگم که اگه از این رنگ متنفری، پس چرا موهات رو این رنگی کردی!!!! این دختر ایرانی با همون دختر هلندی هم اتاق بود که تنها بلوند واقعی اون دوره بود...دختر هلندی خیلی جوون به نظر می اومد...حداکثر 19ساله...من و سوفیا که یواشکی توی اتاق با هم حرف می زدیم، می گفتیم که خیلی جوون تر از این حرفهاست که بخواد توی دوره به این سختی شرکت کنه....یکروزی دختر ایرانی یواشکی یک سوالی پرسید و من هم جوابش رو دادم و بعدش پرسید که کجایی هستم...بهش گفتم باید ایرانی باشم!!!! دختر گفت که از اول فکر می کرده که من باید ایرانی باشم ولی وقتی با دختر هلندی اتاق حرف می زدند، اون دختر گفته که مطمئنه من ایرانی نیستم!!! حالا جالب اینجا بود که این دختر ایرانی هم دوست داشت بدونه که قبل از هند، کجا زندگی کردم چون اعتقاد داشت که اصلن لهجه انگلیسی حرف زدنم، شبیه ایرانی ها نیست...از طریق همین دختر ایرانی متوجه شدیم که اون دختر هلندی، 27سال داره!!! و بعد از اینکه کارشناسی ارشد روان شناسی خونده، هفت ماه کار کرده و حالا با پولش اومده سفر و الان هم حدود هشت ماه از سفرش می گذره و بعد از هند هم میخواد بره ایران...دختر هلندی با دو تا کوله پشتی سفر می کرد و در طول سفر هم تلفن نداشت و فقط هفته ای یکبار وبلاگش رو آپ می کرد تا همه بفمند کجاست...دختر ایرانی بهش گفته بود که بهتره نیاد ایران و ایران اینقدری امنیت نداره که اون بخواد با این وضعیت تنها بیاد سفر...دختر ایرانی وقتی داشت اینها رو برام تعریف می کرد، گفت که بهش گفته آخه ایران که جایی نداره برای دیدن!!!! من هم خیلی جدی گفتم اتفاقن ایران حیفه که دیده نشده و اگه مسئولان کشور می فهمیدند، این درها رو باز میذاشتند تا خارجی ها بیان و ایران رو ببیند....دختر، یکخرده حرفش رو تصحیح کرد که خب آره، ولی این دختر هلندی داره تنها سفر می کنه و توی ایران هم که راننده های تاکسی و بقیه انگلیسی نمی فهمند و از این حرفها....

روز دهم دوره که می تونستیم با هم حرف بزنیم و دیگه سکوت شکسته شده بود، این دختر هلندی اومد اتاق ما...اول از همه گفت که هم اتاقی اش گفته که من ایرانی هستم و اینکه اصلن باورش نمیشه و امکان نداره....می گفت که من شبیه دخترهای ترکیه هستم! بهش میگم که تو تاحالا ایران بودی، میگه نه...ترکیه هم نبوده...بهش میگم پس چطور اصرار داری که من ایرانی نیستم...گفت آخه تو اصلن قیافه و پوستت شبیه ایرانی ها نیست!!!!!!!!!! بهش توضیح میدم که دخترهای ایرانی واقعن زیبا هستند و من کاملن شبیه ایرانی های دارای قیافه معمولی هستم و تنها فرقی که دارم اینه که لنگ دراز و قدبلندم و البته هیچ آرایشی هم نمی کنم.... میگه که آرزو داره بره ایران، چون پدرش به خاطر کارش و سرمایه گذاری ای که در یک شرکت داشته، زیاد اومده ایران و عاشق ایرانه و همیشه از ایران و مردمش تعریف می کرده....بعد یکدفعه حالت چهره اش تغییر می کنه و میگه ولی الان توی ایران، زنهایی هستند که نقاب می زنند!!!! و بدن بقیه زنها رو می گردند تا تتو نداشته باشن وگرنه دستگیرت می کنن و می برن زندان!!!!!!!!!!!!!!!
با تعجب ازش می پرسم کی اینها رو بهت گفته، توی ایران که کسی نقاب نمی زنه....میگه هم اتاقی ام!!!!! سعی می کنم ناراحتی ام رو کنترل کنم و بهش میگم که اینطور نیست چون توی ایران اصولن زنها تتو نمی کنند بدنهاشون رو!!!! و حتی اگه این کار رو بکنند، چون در فضاهای عمومی باید حجاب داشته باشند و دستها و پاهاشون رو بپوشنند، کسی نمی تونه بدنشون رو ببینه...بعدش بهش توضیح میدم که حجاب توی ایران یعنی چی...تعجب می کنه وقتی شال سوفیا رو میندازم روی سرم مثل ایران...میگه فقط در همین حد...بهش میگم آره و تازه می تونی هفت لایه هم آرایش کنی!!!! بهش توضیح میدم که ولی بهتره تنهای تنها نره ایران و یا حداقل توی ایران یکی رو بشناسه و یا با آژانس هماهنگ کنه اون هم چون نمیشه مثل هند به همین راحتی رفت جلوی هر تاکسی رو گرفت و سوار شد...چون انگلیسی نمی فهمند و سختش میشه، کما اینکه ممکنه ممکنه چندان هم امنیت نداشته باشه، چون نمی تونه تاکسی رو از ماشین های شخصی تشخیص بده و بعد هم نمیخواد تهران بمونه...می خواد بره مشهد، اصفهان، شیراز....بهش توصیه می کنم که توی اینترنت سرچ کنه و یک هتل خوب پیدا کنه و همه کار رو بسپاره به اونها....
بعدازظهر همون روز برای نیم ساعتی در فاصله بین مدیتیشن ها، باز اون دختر ایرانی رو دیدم ولی بهش در این مورد چیزی نگفتم...واقعن چی میشه گفت....سوفیا می گفت که تعجب می کنم که چطور یکنفر حاضر میشه در مورد کشور خودش اینطور دروغ بگه و شرایط رو بدتر از چیزی که هست نشون بده....
آدم این روزها چیزهایی می بینه که نمی دونه چی باید بگه ....یک ایرانی معمولی، یک شهروند معمولی، وضعیت رو برای یک توریست اینطور وحشتناک ترسیم می کنه....یک فعال اجتماعی و روزنامه نگار فقط و فقط برای گرفتن پناهندگی، چنان دروغ هایی در مورد شرایطی که توی ایران داشته، سرهم می کنه که آدم واقعن شوک میشه از شنیدنش(البته یک نفر نه، چندین و چند نفر)... واقعن می ترسم از این تصویری که از ایران داره ساخته میشه...تصویری بی نهایت وحشتناک و غیرواقعی....تصویری که تصویر واقعی کشورم نیست...می دونم این روزهای ایران، خیلی ناامیدکننده است ولی قرار نیست که ما هم شرایط رو خیلی بدتر و بیچاره تر از چیزی که هست نشون بدیم اون هم در شرایطی که حتی توی همین هند با این همه فقر و نکبت و دولت فاسد، خیلی از همکلاسی هام هنوز نمی دونن ایران، یک کشور عرب نیست و هنوز بعضی ها می پرسند که ما توی ایران نقاب می زنیم!!!!

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

حس خوب سوغاتی خریدن

چقدر حس خوبی داره سوغاتی خریدن...میری کلی مغازه ها و فروشگاه های بزرگ که خدا رو شکر توی شهر ما کم هم نیستند...بعد کلی طول می کشه تا یک چیزهایی انتخاب کنی.......باید فکر کنی که فلانی یعنی از این طرح خوشش میاد...از این رنگ و مدل چطور....هند هم که همه چیز رنگ رنگی و عجیب غریب...گلناز میگه که الان دیگه یک چیزهایی اینجا به نظر ما قشنگ میاد که شاید اصلن توی ایران نپوشند.... بعد همه چیز سخت تر میشه...خب اگه از این رنگ خوشش نیومد.....بالاخره هم تصمیم میگیری که چیزهایی بگیری که ریسک کمتری بکنی....بعد با خوشحالی، عکس العمل کسانی رو که قراره این سوغاتی ها رو بهشون بدی، تصور می کنی....حس خوبی دارم الان...