۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

قرار شده صبح  توی گروه های مختلف بریم نقاط مختلف شهر...به مردم پرسشنامه هایی در مورد ایدز بدیم...بعد تصورات اشتباهی رو که در مورد اچ.آی.وی/ایدز دارند، تصحیح کنیم و بالاخره ازشون بخواهیم که برای رفع انگ و تابو نسبت به بیماران مبتلا به اچ.آی.وی روی بنر سفیدی که همراهمون هست، امضا کنن....ساعتهای دو و نیم شب داشتم می رفتم بخوابم که یکی از بچه ها آنلاین می پرسه که می دونی محبوبه قراره فردا بره زندان....باید بگم باورم نمیشه....باید چی بگم...دفعه قبلتر که محبوبه زندان بود، دقیقن وقتی که آزاد شد بعد از چندساعت مادرش فوت کرد...سال بعدش سالگرد مادرش بود و محبوبه زندان بود دوباره....حالا دادگاه برگزار شده....محبوبه پدر پیر مبتلا به آلزایمر داره...پدرش رو دیده بودم....محبوبه فردا میره که خودش رو معرفی کنه چون برگه اجرای حکم اومده و محبوبه می ترسه که بریزن توی خونه شون و پدرش سکته کنه....خیلی ناراحتم...چون محبوبه افسردگی شدید داره....چون دفعه قبل شبها همش توی زندان توی خواب جیغ می زده و نمیذاشته کسی بخوابه....چه کاری این سر دنیا از من برمیاد...جز انتشار یک خبر...خبرهایی که دیگه اینقدر تکراری شدند که انگار نه انگار مربوط به زندگی و جان آدمهاست؛آدمهای خوبی که فقط به فکر خودشون نیستند..فردا صبح، خواب می مونم...پیغام میدم که حالم خوب نیست و برای برنامه بعدازظهر حتمن خودم رو می رسونم....ایمیل، پشت ایمیل....محبوبه پشت در زندانه...محبوبه رفت توی زندان...برادرش وسایلش رو تحویل گرفت....و بالاخره محبوبه توی زندان موند...و باز ما می مونیم و این حس بد که چرا هیچ کاری از دستمون برنمیاد
ساعت 4 دونفری میریم موعد مقرر...امسال قرار شده در دو نقطه مختلف شهر راه پیمایی برگزار بشه و به میدون اصلی شهر ختم بشه...توی هند هم که تا همه بیان و برنامه ای شروع بشه، حداقل نیم ساعت هرچیزی با تاخیر شروع میشه...زنان خود ان جی ا هم اومدند( ان جی ا دو بخش اصلی داره که یکی در مورد توانمندسازی زنان و کودکان مناطق محروم حاشیه کار می کنه و دیگری در مورد اچ.آی.وی/ایدز)....زنانی با ساری های قرمز ساده....زنان مناطق حاشیه که توی همین ان جی ا توانمند شدند و الان دارند کار می کنن...شعارها به زبان مراتی هست...تکرارش گاهی برای ماها که هندی نیستیم، غیرممکن به نظر می رسه...مردم سر خیابونها می ایستند و به شعارها گوش میدن...لیدر با بلندگو شعارها رو میگه...چندجایی هم می ایستیم تا مردم بیشتر بدونن که کی هستیم و چی میگیم... در ردیف جلوی همه حرکت می کنم با پلاکاردی که به زبان مراتی روش نوشته شده...شاید چون اینجا خبری از گلوله و باتوم و کتک نیست...اینجا، کشور من نیست ولی من و خیلی های دیگه می تونیم توی خیابونها با امنیت راه بریم، شعار بدیم، از برابری جنسی بگیم، برای استفاده از کاندوم تبلیغ کنیم، از مردم بخواهیم که حقوق بیماران مبتلا به اچ.آی.وی رو رعایت کنن...که این افراد رو طرد نکنند...که کمک شون کنند...توی ایران هم دوسه سالی روز جهانی ایدز توی پارک دانشجو مراسم برگزار شد...ولی همون سال دومی که احمدی نژاد زئیس جمهور شده بود، مجوز برنامه رو لغو کردند...چقدر افرادی که می خواستند این مراسم رو برگزار کنند، دلشون شکسته بود...بیشترشون مبتلا به اچ.آی.وی بودند که بعد از ابتلا جزو فعالان این حوزه شده بودند...و حالا من به جای همه شعارهایی که اونها فقط روی پلاکاردها می نوشتند و دستشون می گرفتند، اینجا شعار میدم...به میدون اصلی می رسیم....کلی صندلی چیدند و یک صحنه هم برای اجرای برنامه ها ترتیب دادند...پلیس هم هست...برای حفظ امنیت البته...دلم گرفته....پارسال، فقط یکی از بچه ها در مورد لزوم رفع تبعیض از بیماران مبتلا حرف زد و شمع روشن کردیم...ولی امسال خیلی فرق می کرد...گروه رقص داشتند...یک گروه، زنان جوانانی که زنان حاشیه نشین بودند و توی خود همین ان جی ا توانمند شده بودند و کار یاد گرفته بودند...گروه بعدی هم دختران نوجوان بودند...هر دو گروه خیلی قشنگ می رقصیدند...غروب روز تعطیل هم بود و مردم زیادی برای تماشای برنامه جمع شده بودند....اجرای زنده موسیقی هم داشتند....دیگه وسط موسیقی سنتی هندی، چنان حس نوستالژیکی بهم دست داده بود که داشتم خفه می شدم...حالا خوبه که یک کلمه هم از شعرش نمی فهمیدم....همه چیز خیلی به خوبی پیش رفت...جمعیت زیادی اومده بودند...مسئولان ان جی ا خوشحال در ردیف جلو نشسته بودند...شمع هم روشن کردیم...اول ماها که تی شرت های انجمن رو پوشیده بودیم که روش نوشته شده اچ.آی.وی پازتیو....ماها یعنی دوسه نفری بچه های هندی و سه چهار نفری هم از آمریکا و انگلیس و خب من هم از ایران...هیچ کدوم از ماها اینجا جاسوس محسوب نمیشیم...با ما طوری برخورد نمی کنن که انگار اومدیم که تصاویر غیرواقعی از این کشور ارائه بدیم... عکس رو می خواستند توی روزنامه چاپ کنن...توی اون هوای گرم شرجی، یکخرده باد هم می اومد و با بدبختی شمعها رو روشن نگه داشتیم تا عکاسهای محترم عکس بگیرند...همه چیز خیلی خوب برگزار شده بود....ولی نموندیم برای آخر مراسم که بقیه مردم قرار بود شمع روشن کنن...در تمام مسیر برگشت، همش تکرار می کردم: چرا سهم ما، شد پسرفت...چرا حتی هند هم نیستیم....چرا...
پی نوشت: آخرین مصاحبه با محبوبه کرمی و گزارش تصویری از بدرقه محبوبه بیرون در زندان اوین...خوشحالم برای هدفم که برابری زنان سرزمینم است، به زندان می روم

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

یک: دوباره ان جی ا در تدارک برنامه است برای هفته جهانی ایدز.... نمی دونم چرا تا قبل از این که بیام هند، فقط روز جهانی ایدز داشتیم ولی اینجا هفته جهانی ایدز هم دارند! دفعه قبل بحث رو بردم به این سمت که تاکید بیشتری روی توانمندسازی زنان و ارائه آموزشهای جنسی لازم به اونها داشته باشیم تا حداقل زنها دست از این خجالت بردارند و از طرفشون که تجربه رابطه جنسی با زن دیگه ای داشته، بخوان که از کاندم استفاده کنه....مسائل جنسی اینجا توی هند خیلی بیشتر از ایران تابو است.....رابطه جنسی پیش از ازدواج کلن پذیرفته شده نیست، اینقدری که می بینی دونفر حدود شش هفت ساله با هم دوست هستند و بعدش ازدواج می کنن ولی قبلش حتی یکبار هم با هم نخوابیدند و از حد همین بوسیدن های پنهانی هم فراتر نرفتند....ولی خب متاسفانه مشکل اینجاست که همون طور که توی گزارش قبلی در مورد هند نوشته بودم، مردهایی هستند که تمایل دارند تا با سکس ورکرها بخوابند....10میلیون سکس ورکر هم تعداد کمی نیست!!! و همین وضعیت رو سخت و پیچیده می کنه...

توی ان جی ا، حتی یک زن هندی هم نیست که توی برنامه ها شرکت کنه...در عوض همه پسرهای جوون هندی هستند که خیلی هم فعال هستند در زمینه اطلاع رسانی ایدز...مسئولان برنامه های ایدز هم همیشه جوون هایی هستند که از آمریکا میان و برای چندماه و یا یکسال اینجا هستند...این بار یک دختر مسئول برنامه ها شده....هرچند دو تا دختر و پسر قبلی خیلی بهتر بودند و روابط اجتماعی بهتری داشتند ولی این طور که معلومه این دختر جوون فعلی، بیشتر پیگیر برنامه ها هست...چون بلافاصله یک صفحه بحث درست کرده توی فیس بوک و بخشی رو هم به مبحث توانمندسازی زنان اختصاص داده و اینکه بقیه چه ایده هایی دارند تا بتونیم روی مسائل جنسی و زنان کار کنیم....و خب چون از بحث استقبال خوبی شده، قرار شده یک گروه داشته باشیم که فقط روی آموزش زنان کار کنه تا بدونن که اونها هم توی رابطه جنسی دارای حق و حقوق هستند و جسارت کافی برای تابوشکنی پیدا کنند.... فعلن که پسرها رو تشویق کردیم تا تغییر و آموزش رو از خانواده های خودشون شروع کنند و از دوست دخترها و خواهرهاشون هم بخوان که در برنامه های ان جی ا شرکت کنند...حالا باز باید دید چطور میشه....

دو: ولی از این حرفها گذشته این روزها اصلن از خودم راضی نیستم.... اصلن حوصله ندارم...تنبلی و رخوت نمیخواد دست از سرم برداره...فکر می کنم گرمی هوا هم فقط بهونه است...مگه پارسال همین موقع، هوا از این هم گرم تر و شرجی تر نبود که ترجمه کتابی رو شروع کردم که هرچند خیلی زود نیمه تموم گذاشتمش...اینقدر که لامصب، بعضی جاهاش تلخ بود و حالا که بلاخره باید چندصفحه آخرش رو تموم کنم و ویرایشش کنم، حوصله ام نمی گیره هیچ کاری بکنم....

سه: دلم سفر میخواد....یک سفر دور...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

دختر جوون زیر 30ساله با بلوز آستین حلقه ای و بدون روسری، در مسجد- مقبره حاج شیخ علی بمبئی بهم تذکر داد که باید طوری از در خارج بشم که پشتم به سمت مقبره و مسجد نباشه...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

یک روز در سفارت

یک: دیروز بلیط اتوبوس گرفتم...ازم گرون تر گرفت با این بهونه که اتوبوسش خوبه و روز اول هفته است و صبح زوده و مسلمن مسافرهای زیادی دارند میرن بمبئی....ساعت شش و ربع که رسیدم محل قرار برای اتوبوس، دیدم یکی از قدیمی ترین و کثیف ترین اتوبوس های دنیاست....روی صندلی دوم نشستم...مسافر زیادی هم نداشت و نصف اتوبوس خالی بود...هرکی هم می اومد، می گفت اون صندلی که من نشستم صندلی اونه!!!! یعنی توی هند، چه توی اتوبوس و چه توی قطار مردم طوری با شماره های  صندلی نوشته شده روی بلیط برخورد می کنند، انگار که قبر خانوادگی شون هست...دیگه از شنیدن« مرا سیت هه» خسته شده بودم و گفتم از جام تکون نمی خورم، ولی مگه می شد....توی اتوبوس همش نزدیک بود بالا بیارم....هی می خوابیدم...فکر این که آدم توی این هوای وحشتناک گرم و شرجی با لباسهایی که بوی استفراغ گرفته بره سفارت هم چندش آور و ناراحت کننده بود...اینقدر هم بمبئی وحشتناک بزرگه که اتوبوس ها، چنیدن نقطه شهر مسافرها رو پیاده می کنن....از اتوبوس که پیاده شدم تاکسی گرفتم و بعد از بیست کیلومتر! رسیدم به سفارت ایران....آدم دلش می گیره...یک سالن با این مبل های راحتی مدل عهد دقیانوسی....دفتر کارکنانش هم از اون پشت شیشه مثل بایگانی های اداره های قدیمی به نظر می رسید....خلاصه این شالی که دور گردنم بود، سرم کردم و از آقای مسئول پرسیدم که امروز قرار بوده پاسپورت جدید بگیرم...گفتند که باید تا ساعت سه صبر کنم! چون مشکل کامپیوتری پیش اومده بود...هرچقدر هم به اتاق آقای کنسول که قبلا مدارکم رو داده بودم، زنگ می زدم کسی گوشی رو برنمی داشت...خلاصه یکی دوباری هی سرک کشیدم از پشت شیشه و توضیح دادم که یکدفعه آقای مسئول گفت، بیا این برگه رو امضا کن و این هم پاسپورتت...خوشحال و خندون پاسپورت رو گرفتم...دیدم آخرین تاریخ خروجم از کشور اشکال داره...دوباره درستش کردند...یعنی 11 بود کردند 12 وگرنه به این راحتی ها درست نمی شد...با تاکسی دوازده کیلومتر رفتم تا رسیدم یک جایی از شهر که برای شهر ما تاکسی داره...همون قیمت اون اتوبوس لعنتی بود(تازه فهمیدم برای بلیط صبح سرم کلاه گذاشته بودند)...حالا نشستم، مگه مسافر می اومد...ملت هم چون اتوبوس های درب و داغون سی روپیه ارزون تر بود، سوار اتوبوس می شدند!!!!بعد از نیم ساعت، یک خانم و آقای هندی با دو تا بچه کوچیک اومدند...بچه ها لباسهاشون تمیز بود ولی لامصب بوی شاش میدادن...هی با خودم کلنجار رفتم که پول نفر سوم پشت سر رو بدم تا ماشین راه بیفته ولی دیدم که خب برای چی باید این کار رو بکنم...تازه مسافر اومده بود و اینها می گفتند که میشه من برم پشت بشینم تا این خانوم و بچه های شاشو بیان جلو!!!! خلاصه این که تمام طول راه برگشت رو هم خوابیدم...گرسنه و خسته...ساعتهای پنج و نیم رسیدم خونه....حالا ساعت دوازده شب متوجه شدم که اسم فامیلم رو توی پاسپورت اشتباه نوشتند...یعنی یک حرف اشتباه شده ....اینقدر خسته و کلافه و ناراحت و عصبانی و داغون هستم که 12 ساعت توی این هوای گرم و شرجی توی یک اتوبوس کثیف و تاکسی با بوی شاش بچه رفتم و اومدم و حالا دوباره احتمالن باید همین مسیر رو طی کنم...حالا هزینه اش به کنار...هرچند که بمبئی رو دوست دارم و وقتی که از این شهر برمی گردم، انگار دارم از تهران جدا میشم ولی این حس مربوط به این فصل گرم و شرجی مزخرف نیست که آدم توی خیابون از شدت گرما سرگیجه می گیره....خیلی خسته و کلافه ام و اگه نصفه شب نبود حتمن با یک جیغ بلند، یکخرده از عصبانیت کم می کردم....

دو: یک خانومی امروز با پسر و عروسش که هندی بود، اومده بود سفارت...وقتی باز کارش به مشکل برخورد، دقیقن مثل برخورد مردم داخل کشور، مردگان بالا تا پایین مسئولان نظام رو مورد رحمت قرار داد و گفت که پونزده ساله که هروقت میخواد برای تعطیلات بره ایران، پسرش رو هم میاره تا براش ویزا بگیره....و همیشه اینقدر مانع تراشی کردند که هنوز که هنوزه  بعد از پونزده سال نتونسته برای پسرش ویزا بگیره!!!!حالا پسر خانومه حداقل یک مرد سی و چندساله به نظر می اومد....دلم می خواست بیشتر بدونم یعنی مثلن در این حد که آیا پسر این خانوم مشکل تابعیت مادری داره؟ یا سرباز قرایر بوده؟ ولی خب همش در این مکان ها به خودم یادآوری می کنم که قراره فقط ارباب رجوع باشم!

سه: یه زنی امروز با مادرش اومده بود سفارت... فکر می کنم همسن و سالهای من بود...چشمهاش رو مثل این هنرپیشه های قدیمی ایران سیاه سیاه کرده بود...بالا و پایین چشمهاش رو...توی این هوای گرم خفه کننده، یک کلاه بافتنی هم سرش کرده بود...بلوز و شلوار هم پوشیده بود...گوشهاش رو هم از پنج جا سوارخ کرده بود....خلاصه این که مادر و دختر سر صحبت رو به بهونه گرفتن خودکار با آقایی که از بقیه خوش تیپ تر بود، باز کردند...آقای خوش تیپ گفت که همسر داره و با همسرش اینجا زندگی می کنه...بعد مادر اون زن، متنی رو که نوشته بودند، آورد داد به این آقای خوش تیپ تا بخونه و بگه که کجاش مشکل داره؟!!! حتی یک تار موی مادر بیرون نبود...مادر گفت که دختره با شوهرش مشکل داره...یکخرده برای آقاهه درد و دل کرد و بعدش هم گفت که میشه شماره آقاهه رو داشته باشند!!!! آقای خوش تیپ هم شماره اش رو داد...دختره از اون ور سالن نظاره گر بود و عشوه می اومد اساسی....خب حالا اون خانومه شماره خواست، چرا آقاهه شماره اش رو داد؟ مگه آقاهه نگفت که همسر داره؟!اصلن مگه همه ارباب رجوع ها شماره هاشون رو بهم میدن...خب پس چرا مادر دختره با من حرف نزد و ازم شماره نخواست!!!

پی نوشت: پاسپورت مشکل دار رو پست کردم و دو روز بعد دوباره رفتم بمبئی سفارت و به سلامتی پاسپورت جدیدم رو تحویل گرفتم

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

خیلی زود بود برای پرکشیدن، دختر خورشید

ایمیل اومده و همه با شوک به ایمیل جواب میدن....ایمیل خبر از مرگ ناگهانی یکی از فعالان کمپین میده....دختر خورشید در سن 20سالگی فوت کرده...همین چندوقت قبل با وبلاگش آشنا شده بودم...نوشته بود که متولد سال 69 هست...کلی خوشحال شده بودم که چه دخترهای جوون جسوری، چه فمینیست های خوبی دارند توی شهرهای دور ایران برای تغییر زندگی زنان تلاش می کنن....با خودش هیچ وقت از نزدیک دوست نبودم ولی با دوستانش چرا...دلم میخواد براشون چیزی بنویسم...ولی واژه ها حقیر میشن این مواقع...فکر می کنم چه حسی دارن الان...آرزو می کنم که بتونن صبوری کنن...وبلاگ دختر خورشید رو مرور می کنم....همش تکرار می کنم دختر، تو خیلی جوون بودی برای پرکشیدن....ناراحتم....بی نهایت ناراحتم...چرا باید سهمش از این دنیا، یک زندگی کوتاه باشه....دختر جوونی که می تونست زندگی خیلی از زنها رو تغییر بده...این آرزوهای دختر خورشید بوده که با اسم مستعار شیرین ضبط کرده و برای بی بی سی فرستاده بوده....دختر جوونی که از همه زنها میخواد شروط ضمن عقد داشته باشند تا ازدواج از یک هندونه سربسته و یک جاده یک طرفه به سمت یک تصمیم دونفره عاقلانه عادلانه برابر تبدیل بشه...چقدر زود بود برای پرکشیدن دختر خورشید...بهاره ای که در بهار پرکشید....روحش شاد...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

تموم شد

یک: تصمیم سختی بود...خیلی سخت...چندین بار قلبم شکست وقتی که این تصمیم رو گرفتم و چندین بار هم وقتی این تصمیم رو عملی کردم....خیلی سخت بود...تصمیم برای تموم کردن رابطه ای که کلی با هم برای آینده اش نقشه کشیده بودیم...حدود ده ماه از هم دور بودیم و می دونستم که این اواخر یک چیزی توی رابطه مون تغییر کرده...که انگار دیگه اون محبت نیست...اون عشق کمرنگ شده...ایمیل دادم بهش و گفتم که اذیت میشم از این روند...نوشتم که احساس می کنم عشقمون رو داریم از دست میدیم....بحث کرد توی چت که نمی فهمه چرا من دارم گیر میدم و چطور همچین چیزی ممکنه....ولی باز تلاشی نمی کرد تا این حس تغییر کنه....باز گیر دادم..گفت که خسته است از زندگی و دلش هم تنگ شده و باید صبر کنیم....ولی باز انگار من رو نمی دید...اینقدر اطمینان داشت که هستم و سرم به کار خودم مشغوله که انگار خودش هم یادش رفته بود که رابطه احتیاج به مراقبت داره...اون هم رابطه از راه دور...بالاخره دیگه تصمیمم رو عملی کردم...وقتی که بود می نشستیم و از مشکلات مون حرف می زدیم، رابطه مون رو سبک سنگین می کردیم...می دیدیم تا چه حد وزنه برابری به سمت هرکدوم از ما سنگین تر شده....مشکلات رو تلاش می کردیم حل کنیم...ولی دیگه خسته شده بودم از حضور بی نهایت کمرنگش در این دوماه آخر...چند روز قبل از سال نو بهش ایمیل دادم دوباره و گفتم که دیگه این رابطه برام تموم شده...نوشتم که انگار دیگه نمی شناسمش..گفتم بره دنبال زندگیش و من هم همین کار رو می کنم...اومد توی چت...عصبانی و خسته...گفت که از دست غرزدنهام خسته شده و نمی دونه چرا دارم اینجوری می کنم...نخواستم به بحث ادامه بدم...ادامه نداد....خیلی سخت بود...چند روز بعد یعنی درست روزهای شروع سال نو امتحان داشتم....درس خوندم بدون این که دیگه مثل سال قبل کسی باشه که بهم دلگرمی بده....مونا هم بود اینجا...حضورش با تمام آرامشش، شانس بزرگی بود توی اون روزهای سخت...گریه نکردم اون روزها....امتحانها تموم شد...یک ماه گذشت...حالا انگار خاطره ها از هر طرف هجوم میارن.....از اون همه عشق، دوستی، حضور مثبت و موثر فقط خاطره مونده...خاطره هایی از اولین رابطه کاملن جدی زندگیم....همچنان دوستش دارم ولی هنوز هم فکر می کنم بهترین تصمیم رو برای هردومون گرفتم...قبل از این که هزینه ای برای رسمی شدن این رابطه پرداخته باشیم...این روزها یکدفعه دلم می گیره و به خودم میگم می تونستیم همین طور هم به رابطه مون ادامه بدیم...ولی باز به خودم یادآوری می کنم که یک چیزهایی توی این رابطه تغییر کرده بوده هرچند که دوست اصرار داشت این طور نبوده...ولی واقعن همین طور بود...حالا دیگه می دونم که زندگی توی یک جامعه سنتی، چطور می تونه عشق و رابطه و همه چیز رندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بده...چقدر آدمها توی این شرایط با احساسات شون درگیر میشن....با چیزهایی که فکر می کردند درسته ولی اون جامعه سنتی این رو نمی پذیره...و دوست هم توی همین شرایط قرار گرفته بود...احتیاجی نبود که خودش اینها رو بهم بگه، که تجربه زندگی و کار و فعالیت اکتیویستی توی ایران که نسبت به کشور دوست، در ظاهر آزادتر و مدرن تر به نظر میاد اینها رو بهم نشون داده....خلاصه که کار راحتی نبود تموم کردن رابطه ای که همه جوره خوب بوده و پز از عشق و تجربه های خوب....ولی باید این کار رو می کردم هرچند با درد و سختی....

دو: اسم وبلاگ رو عوض کردم....وقتی که مرتب تر بنویسم، دلیلش رو هم توضیح میدم...

سه: بالاخره قرار بود با یک کوله برم یک سفر به چند تا ایالت هند...هوا بی نهایت گرم و کسالت آور شده...حتی زورم میاد از خونه برم بیرون....به همین خاطر فکر نمی کنم به این زودی ها این تصمیم عملی بشه

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

یک:خونه جدید، یک آپارتمان پنج طبقه است که توی هر طبقه چهار واحد آپارتمان دوخوابه هست...برخلاف مجتمع بزرگ قبلی که مشرف به جاده جنگلی بود و به همین دلیل دور بود از هیاهوی زندگی، این آپارتمان جدید مشرف به خیابونی هست که همیشه زندگی در اون جریان داره....دقیقن کنار خونه یک رستوران و سالن بیلیارد هم هست که مخصوصن روزهای تعطیل تا ساعتهای سه چهار صبح گاهی صدای جوونها میاد که با موتورهاشون سکوت شب خیابون رو به هم می ریزند....با این وجود خوشبختانه خونه نورگیر نیست و صبحهای تعطیل میشه تا هروقت که بخواهی بخوابی ...وقتی پدر و مادرم اینجا بودند، غروبها می رفتیم همین خیابون رو پیاده گز می کردیم و از گاری های سبزی و میوه دو طرف خیابون، میوه های مناطق استوایی می خریدیم و از مغاره هم هله هوله های هندی و برمی گشتیم خونه...حالا همچنان این پیاده روی غروب رو ادامه میدم...دلم میخواد فراموش نکنم که زنده هستم...این روزها خوب نبودم...یعنی روزهای خیلی خیلی گهی بودند...فرانسه می خونم...ترجمه می کنم...تلاش می کنم برای امتحانها درس بخونم ولی اصلن خوب نیستم....یعنی اصلن خوب نبودم...امروز خیلی بهترم ولی دوست هم ندارم دیگه در موردش حرف بزنم...دیگه یاد گرفتم که غصه هام رو برای خودم نگه دارم...یعنی وقتی فقط خودت درک درستی از خودت و روحیاتت داری چرا باید مسائل خیلی شخصی رو که بقیه هم در جریانش نبودند، حالا در معرض قضاوت بگذاری...فقط احساس می کنم که خیلی خسته ام و دلم میخواد فردا که چشمهام رو باز می کنم، دیگه همه چیز خوب خوب شده باشه...

دو: اولین برخوردی که باهاشون داشتم این بود که کنار در آسانسور ایستاده بودم که یکدفعه یک صدای مردانه از داخل آپارتمان نزدیک به آسانسور با صدای بلند خطاب به مردی که نزدیک در خونه ایستاده بود، فریاد زد:....کش در رو ببند!!!!.... خب متاسفانه همسایه های آپارتمان روبرویی ایرانی هستند...یعنی اگه این رو از اول می دونستم امکان نداشت اینجا رو اجاره کنم...یکیشون، موهای خیلی بلند داره و جالب اینجاست که هروقت من و پدر و مادرم رو می دید، شروع می کرد با موبایلی که زنگ نخورده بود، فارسی حرف زدن!!!! اون هم چه مدل فارسی حرف زدن...از این مدل های لوس که دخترهای داف، اون مدلی حرف می زنن!!!!آرررررررررررررره عزیزم....

سه: دلم سفر میخواد...سفر خارج از هند...لامصب احساس می کنم که انگار توی گل موندم اینجا و نمی تونم تکون بخورم...با این قوانین مزخرف ویزای دانشجویی...بالاخره رفتم با رئیس پلیس حرف زدم و خواهش کردم که اجازه خروج از هند بهم بدن برای کشوری که ویزا نمیخواد...آخه مگه چند تا کشور هست که از ایرانی ها ویزا نمیخواد...تصمیم دارم بعد از امتحانهای فروردین، یک سفر طولانی یک ماهه برم ایالت های دور هند و یا یک سفر یک هفته ای برم ترکیه...حالا باید ببینم چی پیش میاد...

چهار: نوشت برام که دوباره برنمی گرده اینجا تا درس بخونه...خونه دوخوابه گرفته بودم تا با هم همخونه بشیم...چون از قبل این طور تصمیم گرفته بودیم....اولین دوستی بود که توی این شهر پیدا کردم و هنوز وسایلش توی کارتن توی اون یکی اتاق خواب گذاشته شده...ناراحت شدم وقتی ایمیلش رو خوندم ولی از طرفی خوشحال شدم از تصمیماتی که برای زندگیش گرفته...زندگی در مهاجرت یعنی همین...یعنی دوستی هایی که هرچند عمیق و صمیمی ولی با یک تصمیم برای همیشه از هم دورتون می کنه به اندازه چند تا کشور و دریا...به این از دست دادن ها باید عادت کرد..